حضور مداوم ابرهای بی باران در زندگی من...
از کودکی ام تا به امروز و تا فرداها نیز همراهم خواهد بود...
گل هیوا تب دارد...هذیان می گوید... دوا می خواهد...
چه کسی می داند
قرص خورشید این آسمان ابری کجاست...؟؟؟
سایه ی بلند بوته های اندوه بر سر گل نحیف و کوچک توست...
گناه از پاییز نیست...آب از سر چشمه خشکیده...
و بر لب من بار تشنگیی عمیق نمایان است...
حال من پریشان تر از آن است که تو می دانی... که تو می بینی...
همچو ن بید که در دست هیاهوی باد لرزان است...
افسوس...
دیشب نیز تکه ای از روحم را در ساحل تاریکی ها
به حراج گذاشتم...
باد چه اندوهگین می وزد... باد خزانی...
و من چو پروانه ای بی بال در بزم باد می رقصم...
هوایش سخت دلگیر است...دلم گرفته...
آخر تو هم به من! دل باخته ای؟!! من خود پروانه ای در بادم...
در این فصل بی مهری...چشم ها یم خشکیده...
وضو گرفته ام در آستا نه ی آسمان ،می خواهم تا خود خدا
برای گلایه بروم...اما زبانم خشکیده...
قلب من سخت فشرده می شود، آخر تکه هایی از بهار را که در
دلم جا مانده... کجا بگذارم؟!
...شبی بی پایان در راه است...
باران خزانی بر بام...باد آکنده ی اندوه...
احساس گناه می کنم که حتی دلم نیز خشکیده...
بوی باران می آید...بوی ماه مهر...! قاصدک خوش خبر آمده
از دور دستهای آسمان،همانجا نزدیکی های خدا...
قاصدک را بوسه ای مژدگانی می دهم...
" احوال هادی عزیزم را آورده...حالش خوب است..."
زمزمه ی باد را گوش کن...!
"آهسته در گوشم می گویدتا عبور از ابرهاراهی نیست"
آواز مهر را می شنوی...؟ صداها را خوب گوش کن..!!!
انگار زمان سفر فرا رسیده است...
آخر به آینه که نگاه می کنم دریای حقیقت را یافته ام...
بار سفر را بسته ام...
عطر نو یی به خود زده ام و حتی چشمهایم رانیز شسته ام...
در راهم بسوی افق با گامهای استوار،نگاهم را به باد هدیه می کنم
تا به دور دستهای آسمان ،نزدیکی های خدا ببرد...
پس تو نگاه زیبای چشمانم را بخوان...
می شنوی....؟ تنها توراصدا می کند...تنها تورا می شناسد...
_آسمان از دوری نگاهم دلش تنگ شده و بارش از سر گرفته...
آخر سالهای سال بودکه شکوه وسعتش رادرچشمان من می دید...
زمین صدایم می زند...!
و مشتی خاک به دستان کوچکم هدیه می کندتا در سفرم یادم
باشدکه از همین خاکم...
چقدر خوب است ،من پر از شورم،شور ماه مهر، شور آغاز...
باورت می شود؟!!سنگ نیز به من نصیحتی می کند...
که یادم باشد در هر سنگی دلی می تپد...و حتی شیشه ی
زلال را از سنگ میسازند میان آتش...تا از آن آینه ای بسازند...
که دریای حقیقت را بشود در آن دید...
چقدر خوب است که من صداها را می شنوم،زبان قاصدک را
می دانم آسمان و زمین را نیز...حس می کنم که سبک شده ام...
شور حق وجودم را گرفته...می روم بسوی افق هر چند مه آلود
تا پشت ابرها راهیست پیدا و سپید...
آری حقیقت این است... چشمان مهربان تو...
و من چون همیشه سرد و خاموش و کور ....و سرخوشم با دردو دلهای خیالی دور
و می دانم که زیبا ییها همچون چشمه ای زلال از درونم به بیرون می تراود...
...می دانی "مرا حق از می عشق آفریده است" و دریای عشق من هر لحظه برای
همه جاریست حتی تو...
نترس!...دریا آرام است بگذار دلت هوایی بخورد...
ای قطره ی سرگردان ودور من هیوای کوچک بی نیاز از عشق اسیر توست...
آخر دوره ی ارزانی انسان هاست...می دانی که این روزها براستی قیمت انسان ها
تخفیف بزرگی خورده؟!!
اما چه حیف!!! من اسیر ابر های سیاه شده ام،ابر های شوم...
وگرنه این دریای بیکران آبی،آبیست...و آنجا که دریا به آخر می رسد نیز خورشید
آه ...
دلم از سیاهی ها خسته است... من شور جوانی می خواهم حتی در آسمانی ابری
... آخر او به من گفته که چشمانم هنوز جوان است...
حتی تو هم از من هیچ نمی دانی...
تو نمی دانی که عمق وجود من پر از راز و دورم از دنیایی پر از نیرنگ...
ودلم مثل آیینه ای شفاف است ،تو نیز میتوانی خود را به تماشا بنشینی
و چشمانم حقیقتی به یاد ماندنیست...
و نیک می دانم هر کجا که باشی،هر قدر که دور یک روز عشق جاری من به
چشمان خالی ات سر خواهد زد....
" وبه یقین عاشق دریای عشق خواهی شد..."
ستاره از شب تاریک نمی ترسد...فراموش کرده بودم که از سر چشمه می آیم...
و از سر چشمه تا دریا راهی نیست...
اما گاهی خسته ام از این تکرار بی رویا...از کابوس ابرهای بی باران...
آخ...آبی آسمان چه سرد و بی احساس و آرام از روزگارم رفت...
آری گذر زمان کوچکترمان کرده است...
می دانی تو هستی و خیالت...اما دستانم از همیشه تنها تر است.
این روز ها چقدر...چقدر دلم خسته است...
امشب انگار با بالهای پوسیده در آسمان خیالم پر زدم...
افسوس ...افسوس، اقتدار پرواز بیهوده بود، پری در کار نبود و در پیش رو نیز آسمانی...
و مثل همیشه از خود میپرسم:
آیا با لبهای دوخته روزی خواهیم خندید؟!!
این آسمان ابری،این ابر های سنگین و پر سایه،این ابر های بی باران
در میانه ی راه پرواز روح من را می گیرد وباز هم خالیم می کند و من در
نیمه راه رها می شوم
آخر راه آسمان نیز بن بست تکرار است...
می دانی آمده بودم تا با تو حرف دل بگویم و بپرسم:
آخرین پرواز کدام است؟؟؟
آه... بی نهایت آسمان شاید هیوای خاموش ارزش پرواز نداشت...
می کوشد هم نفس همیشه ی پرواز ،موجودی در آن پیله ی کوچک
در کنجی سرد و تاریک در دنیایی بدون نور هنوز...من نمی دانم چیست او
اما دیوانه ام می کند، گمان می کردم می دانم رویایش را،افسانه ی زندگیش را...
اما چند روزیست یقین دارم که نمی دانم،شاید هم کمی بیشتر از آنسوی یقین...
آغاز و پایان ماجرای پیله و کنج سرد و پرواز خیالی ،لمس ماجرای من است...
و آن شب باران خاک بود که در آینه ای حقیقی او مرا ربود از عمق چشمانم...
و اکنون من خالی ام...
بر من ببخشای آخر در گذشته در سفرم به سوی خویش در خود گم بودم...
در ماه تیر روز جمعه دو قطره شب محض در چشمانم ریختند...
در ماه تیر نسیم سحر گاهان بر ما گذشت و اینک چه زود و ناخواسته
به پایان رسیدم هر گز آغازی در کار نبود...
اما هنوز از خود می پرسم رویای زندگی من چه بود؟!!
تو نمی دانی در گذشته در سفرم به سوی خویش در خود گم بودم...
شب است و خسته و تنها با چشمانی پر از تاریکی
رو به آبی دریا نماز می خوانم...
مهتاب است... می بینمش سخت دلگیر ،دلگیر و نگران با چشمانی بارانی
لبخند کم رنگ او در شیشه ی پنجره تنها یادگار "سرور" است...
اما نگاه ترش دور دور دور می پرد...چشم در راه بهار ...
چقدر دلم برای او می سوزد... پاهای خشکش را موریانه ها خورده اند...
در این کنج خالی تاریک هنوز دستهایش را با مهربانی به "ژ ینو "می بخشد ....
او جان و دل و دیده را سوخت...آخر در انتظار بهار بود...
زمانی که هنوز بینا بود در آیینه نگاه کرد..." او در برابر او..."
گفت به او :
نگاهی داشتم آفتاب شد.... اما طلوع اش گم شد .
می دانی آخر تنها او نگاهایش را درک می کرد... آه چقدر دلم برای او می سوزد...
چشمان منتظرش شب و روز به دور دستهای آسمان اش با ابرهای سیاه نگاه می کند
گاه فکر می کنم ابرهای سیاه بی باران خورشید آسمان اش را در خود دفن کرد...
تقلایی بیهوده برای پرواز چرا که پر پروازش در تاریکها پوسید...
تقلایی بیهوده برای پراکندن ابرهای خزانی آخر او خیلی کوچک است و ناتوان نیز هم...
"اوف هیوا " هیوای کوچک من، شرمسارم...
شرمسارم که امید کوچکم رویای بزرگم شد....
سالها ست از اینکه زنده مرده ام ، پشیمانم...
نوروز هم بارش را بست و رفت...و من ندیدم آتشی را که برای " نوروز" روشن شده باشد...
در کنج خاکستری من،او خاموش است ، اما سرد نگاه می کند...
اینجا کنارمن پر ازخرمگس هایی است که درگوشم وزوز می کنند وزوزهایی پراز توهین و
تهمت...
خلوتم را از من می گیرند...
روزهاست که می گردم تا پنجره این کنج خاکستری را پیدا کنم آنگاه قول می دهم که
هرچقدر هم که سرد باشد پنجره را خواهم گشود و خرمگس ها را بیرون خواهم راند...
زمین را می بینم که سبز شده است اما دل زمین همیشه سیاه است...
و انگار آغوش من همیشه برای دلشوره های بی پایان باز است...
ای خدای خاموش من
یادت باشد تو که بخندی هیوا دیگر
لبی برای خندیدن ندارد چرا که تو ناظر غرق شدنش در دل سیاه زمین بودی...
بهار در راه است اما خزان روح من پا بر جاست و ابرهای سیاه بی باران نیز هم...
دلم میخواهد بدانم سیاهی این ابرها از چیست..؟
دوباره بهار است اما هیوا...مثل همیشه.... خزان... خزان
جوانه ی درخت من همچنان زرد و خشک بدنیا ی بی روح من می آید...
به آسمانم که نگاه می کنم باران برگهای زرد و سرخ و نارنجی ...
آه ... انگار خیال می کنم که زرد وسرخ می بینم آخر واقعیت سیاه و سفید است...
" حق همیشه به نا حق می رسد "
سفر کرده ام به ناکجا تا از آسمان ابری ام فرار کنم ... روزها گذشت...
تا اینکه فهمیدم آسمان من هر کجا همان رنگ است...
به اینجا که آمده ام حتی پنجره و صورتی غروب را نیز از دست دادم ...
و انگار هر قدم به جلو تلاشی است برای رفتن به دوزخ...
آری در
"در ناکجا هم هر کس و ناکس خداست"
هراسان چشم هایم باز شد،باز هم تاریکی محض بود...خواب وحشت بره...
بره ی زیبا پاک و بی گناه و مثل همه ی بره ها ساده و خنگ...
بره را دیدم دور تا دورش نور بود اما گرگها را ندیدم...
چرا که نامردان پلید همیشه در پناه تاریکی پنهانند.
نمی دانم بره ها کورند یا نه آخر گرگها را نمی بینند...
اما دیدم، با چشمان خود دیدم وقتی آن بره کوچک و دوست داشتنی
در تاریکی مطلق در محاصره ی سه گرگ با دندان های تیز و گرسنه بود
چه ساده تقدیرش را پذ یرفت و چه شجاعانه خود را به ماده گرگ هدیه کرد
و با گوش خود شنیدم که چه معصو مانه به خدا گفت:
ای کاش می توانستم پرواز کنم... پرواز؟!
دیدم که گرگ ها چه وحشیانه بره را پاره پاره کردند و شنیدم که بره آخ نگفت...
و نشنیدم که خدا جوابی بدهد...
خدایا...
دل ام را به تو و دستهای کوچکم را به تو بخشیدم... دستهای خالی و کوچک وجوان ام را...
تا مشتی خوشبختی به من هدیه کنی...!
او فال مرا دیده است... طاووس ؟
من با تور سیاه عروس آسمان سیاه شب شدم....
چرا که سر آن دوراهی ، به بیراهه رفتم...
"دیدی آخر دم مردانه بجز لاف نبود
بکش از مردم نامرد که حق ات این است...
همای"
پایان می جوشد از درونم در رگهایم... انگار بجای خون نیستی در رگهایم جاریست...
بالهایم پرپر شد و پرواز نکردم و دیگر نیز پرواز نخواهم کرد... حتی آسمان را همیشه ابری
دوست دارم..به همه چیز عادت کرده ام...من بیگناه محکوم شدم...
اگر هنوز پرواز را به خاطر دارم به همت پرواز با شکوه تو بود...
اینجا کنار آتش بخاری نشسته ام به شعله های درهم اش خیره ام...
در سکوت ...رویاهای دور و نزدیک در جانم شعله می گیرد...ساعتها لحظاتم در غم می گذرد...
می خواهم سر گذشتم و غم هایم را بلند بلند فریاد بزنم تا کم کم وجودم از آنها خالی
شود و آنگاه پر از زندگی نو خواهم شد... ولی آیا غمها را فریاد میزنم؟؟؟
آخ...می دانی! حتی روح من به خودش دروغ می گوید زیرا همچنان اصرار دارد
بگوید در مقابل غمهای نهان بی اعتنا مانده است...بی اعتنا؟؟؟
گفتن از غمها چندان کار ساده ای نیست ،آخر همه چیزی گفتنی نیست...
گریه میکنم امروز بیشتر از دیروز...گریه چقدر خوب است... آخر تو هم مرا درک نمی کنی...
گریه ...گریه...اما بی صدا ...شاید که خالی شوم...
یادم می آید به پدرم قول داده بودم که جلوی هیچ کس و نا کسی گریه نکنم...
اما ..اما یادم نمی آید چند بار زیر قول ام زده ام و همه جا گریه کرده ام...
هادی عزیزم .... چندین شب است بخوابم می آیی...
جای خالیت را پدر این روزها چقدر احساس می کنم...
من را ببخش،سعی ام را کردم اما نشد...
این روزها_ترس_اضطراب_پریشانی_بی خوابی_بی قراری_شک و تردید
موانع_لمس رویا ها_جان دوباره _بی خبری_من وآینه_زشت یا زیبا_راست یا دروغ
فراموشی پنجره_غفلت از غروب_گاه شاد شاد شاد _به نا گاه غم وغم وغم...
خواب یا واقعیت ؟؟؟
و در آخر انتظاری بی پایان... اما به رنگ رزهای صورتی...
روبه راهم ؟؟
آری ... اگر بدانم سر آن دو راهی به کدام راه خواهم رفت...
خانه ی من آن بالاست...آسمان نزدیک...ابرها نزدیکتر....
ابرهای سنگین و پر سایه... دریغ از روزنه ی نوری ...
اتاقم آنجاست ... شانه به شانه ی آسمان...
پنجره ای هم ... همیشه بسته است اما هر روز غروب را به من هدیه می دهد...
در روشن و تاریک غروب شبحی در شیشه ی پنجره می بینم...شبح بیرنگی که سالهای کودکی ام از آن ترسیده ام .... من ام؟!!
نگاه خالی پنجره از نگاه من پر... غروب را دنبال می کند....
شاید ...
شاید روزی بگذارم نگاهم بال بگشاید تا آنجا که دل عاشقی در انتظارش است... تا غروب
و اینک خورشید مغرور چه فروتنانه از عرش به فرش می آید ...
وعاشقانه بر زمین بوسه می زند و زیبا ترین زیبایی را می آفریند...
و من همچنان سکوت می کنم...
امروز تنهاتر شدم دوستانی که زمانی دستشان در دستم بود،
امروز دست در دست هم شاد رفتند...
هر چه عمیق نگاهشان را کاویدم اما چیزی که در گذشته ی نگاهشان بود...نیافتم..
گر چه نگاهشان به من خالی بود اما حضورشان را کنارم دوست دارم... حیف که هیچ
کس نگاه لبریز مرا ندید...هیچ کس...
به زودی آسمان نیز پرواز می کند تا دور دست ها.
اما یادم می ماند حقیقت آسمان همیشه آبی ست گر چه گاهی حضور ابرها
خاکستریش می کند...
تو بگو با پرواز آسمان من کجا پرواز کنم؟
"چرا نمی توانم یک چند چنان باشم که بدا نندم...؟"
باز هم شب است باز هم آ سمان من پشت یک مشت ابر مزاحم پنهان است
دلم می خواهد آ سمان را در چشمانم جای دهم...
آه باز هم اثری از رویای خوش شب گذشته در تنم در روح ام جاری ست
ای کاش تا ابد بخوابم تا غرق در رویا باشم"رویای من در آ غوش آ سمان"
ای کاش یکبار فقط یکبار آسمان مال من تنها باشد...
ای کاش شادیها همچون غمها عمیق بود...
ای کاش رویای آسمان رویا نبود... ای کاش ...ای کاش
وای... صبح شده است آسمان پیدا نیست...
بوم ...بوم...بوم... صدای دهل و کتل گردانی وشین پسر جوان همسایه...
مویه وگریه ی کردان است ... انگار در نبود آسمان دل همه غمین و نالان است...
من در این اتاق اسیرم و دلم در قفس سینه ام اسیر..
روزها و شبها دلم آرام آرام می سوخت...خاکستر شد...
امروز من بیدل شدم...
چرا که دیروز خاکستر دلم را به باد سپردم تا به دریا برساند...
آه اگر پیر خرابات یاریم نکند... من بیدل چه کنم؟؟؟
شب هنگام است می خواهم به آن ستاره ی کوچک و کم نور و بسیار بسیار دور که
پشت ابر های آسمان ابری من پنهان است،سلام بگویم ...
شاید که فریاد سکوتم را بشنود و بداند تنها امید من در این آسمان ابری ست...
به امید پراکندن ابرها ، ابرهای خزانی در ذهن و روح من... آه ابر ها ابر ها...
می دانم می دانم پشت این پنجره ی کوچک اتاق من،
راه آسمان حتی اگر ابری باشد بازهم ، بازاست...
پس روزی پرواز خواهم کرد...پرواز تا پشت ابرها تا او...
وقتی دریا نباشد همه چیز سراب است...
آدمیان چقدر زود فراموش می کنند ... می شوند ...
حتی خاطره هاشان هم ... وای بر ما...
آه دلگیرم...سخت دلگیر دلگیرم
سردی همه جا باد غرور می وزاند ...
چشم ها چقدر سرد و بی روح است حتی دستهامان در دست هم...خنده ها...
گلا یه ای ندارم زیرا که صبر می کنم:
" تا نسیم روح بخش و گرم از دریا ..."
همیشه پشت و پناهت خدا،خدا حافظ بگوی صفای مرامت به ما،خداحافظ
گلی دو روز زمانش گذشت،پرپر شد که ای تمامی پروانه ها، خدا حافظ
سلام اولمان را چه خوب یادم هست قدم زدیم و رسیدیم ، تا خداحافظ
غریب می رود و آشنا نمی ماند تو ای غریبه ی درد آشنا،خداحافظ
تمام عشق،مرالحظه ای ولبخندی است تو ای تبسم بی انتها، خدا حافظ
تو را تمام نفسهای من سلام ات باد و تا همیشه ی تاریخ را خداحافظ
"رسیده ایم من و نوبتم به آخر خط بگو سلام بگویم و یا خدا حافظ"
ایمان علی عبدی
داشتم تو خاطراتم قدم می زدم به این شعر زیبای دوستم رسیدم سالها پیش مثه الان برام مفهوم نداشت چون حسش رو نمی فهمیدم اما حالا منم آخر خط ام....
بگو سلام بگویم یا خدا حافظ...
خسته ام از این برهوت دلتنگی
و تنها تو می دانی که این عطش من از کجا آب می خورد ...
صدا کن مرا صدای تو خوب است،صدای تو خوب است....
فر هاد کوه کن دیگه نیست.... شیرین به تلخی میزنه...
دلم خیلی گرفته...
گاهی دلم برای حر فهای ناگفته می سوزد...
حرفهایی که نسیم بی هیچ تقلایی می چیدندشان
حرف هایی به رنگ پاییز
حر ف هایی من برای تو و حرف هایی تو برای من
نگران من نباش حال من خوب است اما آینده ام را نمی دانم...
چرا که آن گردن آویز مقدس متبرک به آب حیات از گردنم گسست... و چه خامند آنان که میپندارند دریا ی من مرداب است...
پاییز دارد مهرش را بر ما تمام میکند...
باید مواظب باشیم فرصتها از دست نرود...
هوا مه آلود، آسمان ابری و ملال انگیز...
من لباس یاس سپید بر تنم ، موهای سیاهم پریشان...
دریا مرا صدا میکند،من نزدیکم تا دریا راهی نیست...نرمی شن ها را زیر پاییم حس می کنم... خوشبختی را زیر پوستم حس می کنم...
دوان دوان به سوی دریا...در چشمانم همه دریا بود ناگهان پایم به سنگی بزرگ گرفت،بیهوش افتادم به ساحل....
آه یادت هست؟...انگار خواب آن گردن آویز مقدس را دیدم که گسست و گم اش کردم...
حال دیگر از پا افتاده ام... خوابم تعبیر شد...
من به دریا نخواهم رسید...
قاب پنجره را می بینم...
آنجا نشسته ای،اما دستی تکان نمی دهی
ای کاش آن قاب،قاب پنجره بود
من دلم را از سر راه نیاوردم،اما آن را بر سر راهت می گذارم...
حالا که آمده ای... در ایوان این خانه جز مهربانی نمی بارد
پس چترت را ببند!
"استاد بوفالویی داشت وقتی شاخهای دور از هم اورا می دید فکر می کرد اگر بر وسط دوشاخ او بنشیند بر تخت پادشاهی نشسته روزی از غفلت بوفالو استفاده کرد و بر وسط دو شاخ او نشست بوفالو خشن شد و او را محکم بر کناری زد او صدمه دید و تا مدتها درد کشید اما بسیار شاد و راضی بود چرا که به چیزی که دلش میخواست رسید"
هر کسی تو زندگیش رویایی داره،افسانه خاص زندگی خودشو داره که اگر پی این رویاها و افسانه های شخصی نره عمری باید در حسرت و افسردگی وغم زندگی کنه،یه عده هستن که اینو نمیدونن اما من چی که همه اینارو میدونم؟! وقتی فکر می کنم هر چی که خواستم رو نتونستم بدست بیارم ویا در زمان مناسب پی اش نرفتم و انارو واسه همیشه از دست دادم....فکر می کنی الان چقدر عذاب میکشم؟؟؟
رویاهای من تو زندگیم اون زمونا...خیلی دلم میخواست بگم که چقدر دلم می خواد،دلم میخواست بهت می گفتم ....نه این اعتراف اینجا و الان به چه درد میخوره حتی تو هم اگه اینو بدونی ...یا شایدم میدونیو کاری نکردی و کاری نمیکنی...
میدونی اگه دنبال این رویاها نری اونارو یه جایی از زمان گم میکنی شاید انو دیگه هیچوقت نبینی یا اگر ببینی که دیگه دیر شده وحالا رویای کسی دیگه شده وتو این دیدار دوباره از پا میافتی...آخه حسرت... عذاب ...چرا که زندگیت دچار روزمرگیو یکنواختی شده...اگه زندگیت یکنواخت بدون رویاها رو از دست دادی...
الان تو دامنه کوه بلند طاق بستانم،من عاشق این سکوت،این صدای پرنده ناشناخته و مرموزی که از دور میاد،صدای قشنگشو با عشق به من میده تا من اینجور آروم باشم و آه بلندی که مانع ریختن اشکم میشه...
آسمون ابریه همونی که من دوست دارم آفتاب از پشت ابر پرتوهایی از نورش رو بیرون ریخته،انگار سهم من از آفتاب همین چند تار باریک بی جونه که یادم بندازه آفتابم دیگه مال من نیست...سراسر وجودم تاریکه تاریک...
دلم میخواد تو خلا باشم یه جای خیلی ساکت،دلم میخواد کسیو نبینم کسی ام شکستن منو نبینه،کسی مزاحم خلوت من نشه...دلم میخواد برم...برم اما به کجا.
دلم خیلی چیزا خواستو نشد تازه دلم میخواد انسانی آزاد باشم،دلم میخواد تو و تو و توام اینجا بودین...اما مگه میشه؟؟؟
چیزی به نام امید در وجودم احساس میکنمولی نمی دونم چیه و از کجا میاد...تلاشی کاذب و نومیدورانه،در وجودم دو نیروی متضاد با هم میجنگن،نیروی پیروز میگه این حرفاو تلاشا و اعترافا همه بیهوده اس...حالا دیگه اون پرنده هم پریده و رفته نمی دونم به کجا اما دیگه صدای آرامش بخشش رو نمی شنوم و این منم تنها و ساکت در زادگاهم...
من اگه نباشم کی نمیشه ...؟کی تورو...؟
من نباشم کی تحمل میکنه...؟!
من اگه نباشم هیچ اتفاقی نمی افته،آب از آب تکون نمی خوره...زندگی ادامه داره،و من بخشی از خاطرات گاهی زشت گاهی زیبا میشم.
چون یا خیلی دیر میرسم همه رفتن یا خیلی خیلی زود میرسم،هیچکی هنوز نیومده خسته میشم ... خودم میذارم میرم.کسی که زودتر یا دیرتر برسه هیچ وقت به خواسته اش نمی رسه...
کاشکی از نبودن من یکی دلش تنگ می شد(غیر از اژین)... کاشکی یکی میگفت جات خیلی خیلی خالیه!
هیچ احساسی بدتر ازین نیست که وجود یا عدم وجود ما برای هیچ کس مهم نیست و کسی نیست تا درباره زندگی باهم حرف بزنیم،و دنیا بدون وجود نا آرام من به خوبی و خوشی ادامه میده...
